در این لایروبی عقلی، تمامیت دین در فناست.
از فایل صوتی شماره ۷۳۳۴ بخش سوم ۱۴۰۵/۰۵/۳۱

در این بخش، میتوانید گزیدهای از تدریسهای روزانه بروجردی، کاشف توحید بدون مرز، را مطالعه کرده و فایل صوتی آن را بشنوید. ایشان بیش از چهار دهه در جهت ارتقای آگاهی و زدودن خرافات از جامعه بهطور مستمر تلاش کردهاند و حتی در دوران زندان و حصر خانگی نیز از تحقیق، مطالعه و تدریس بازنماندهاند.
– «شِدَّةُ اَلْغَضَبِ تُغَيِّرُ اَلْمَنْطِقَ وَ تَقْطَعُ مَادَّةَ اَلْحُجَّةِ وَ تُفَرِّقُ اَلْفَهْمَ».
📗 کتاب بحارالانوار جلد ۷۱ صفحه ۴۲۸ است.
از مولایمان علی ابن ابیطالب: خشم شدید رشته سخن را تغییر میدهد، استدلال را بر هم میریزد و تمرکز فکری را از بین میبرد، «شِدَّةُ اَلْغَضَبِ تُغَيِّرُ اَلْمَنْطِقَ».
غضب چیست؟ عصبانیت. عصبانیت از چیست؟ از به هم ریختن معادلات روحی. چرا این طوری میشود؟ وقتی که اذیت میشوی این طوری میشوی. چرا اذیت میشوی؟ برای اینکه آن خدایی که تو را خلق کرده و در شیپور دمیده که من «ولیّام، وکیلم، کفیلم»، این مثلث، آمده برعکسش را عمل کرده است. قرار بود که طبق فاکتور «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ﴿۷۰ اسراء﴾» و «لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ فِي اَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ﴿۴ تین﴾» ما یک زندگی بهشتی گونهای در این دنیا داشته باشیم. آیا غیر از این است؟ اربابان محراب و منبر شما بگویید «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ﴿۷۰ اسراء﴾» یعنی چه؟ به تحقیق ما تکریم کردیم به انسان.
تکریم چیست؟ تکریم این است که هموطن تو سی سال کار کرده له و لورده شده بازنشست شده، چقدر میگیرد؟ خیلی خیلی بگیرد ماهی سی میلیون. اجاره خانه میخواهد بدهد، خرج درمان، تکیهگاه بزرگ خاندان است، بچهها میآیند میخواهند دور هم جمع بشوند. یک سفره انداختن چقدر خرج دارد؟ یک پراید قراضه دارد و روی اجبار در سن شصت سالگی با چند تا بیماری در این هوای گرم، ماشینش هم که قراضه است کولر ندارد در ترافیکهای تهران باید مسافرکشی کند. چقدر دربیاورد؟ خرج این ماشین قراضه چقدر بکند؟
اینها مدیریت خداست، اینها معنای «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم» است که در هنگام مباحثه و مناظره مشرکین مکه با رسول الله محکم با مشت زدند روی این «بِسْمِ اللهِ»، گفتند ما گشتیم الله نه رحمان است نه رحیم است، بیخودی اسمش را اینجا ننویس. چه بنویسیم؟ یک اسم مشترک، چیزی که من قبول دارم و تو هم قبول داری. آن چیست؟ الله است. به به، زنده باد، خدای اسلام خدای مشرک هم که هست، خدای بتپرست هم که هست. پس دعوا سر چه بود؟ سر لحاف ملا نصرالدین.
این شخص الان عصبانی است. چرا عصبانی است؟ چون خدا تبعیض قائل شده، یعنی این خدا شاشیده به عدل، به عدالت. عدل یعنی «وَضْعُ الشَّیْءِ فِی مَحَلِّهِ» هر کس سر جای خودش، میگوید خب خدا همین کار را کرده. چه؟ پولدار را گذاشته سر جای خودش که پولدار باشد و فقیر سر جای خودش فقیر باشد. عه! عجب، فقیر داوطلبانه به این دنیا آمده و عاشق فقر بوده یا تو تقسیم کردی؟ حالا غضب شدت گرفت و چاقو برداشت به این طرف به آن طرف زد، چه میشود؟ «تُغَيِّرُ اَلْمَنْطِقَ» منطق دیگر به پایان میرسد.
خوب دقت کن، میخواهم تو را ببرم در وسط جنگل غیبت و آنجا یک راه فرار برایت پیدا کنم که از این جنگل فرار کنی، پس حواست جمع باشد!
مولای ما علی میگوید وقتی عصبانیت شدت گرفت منطق از بین میرود نهایت عصبانیت چیست؟ کشتن. درست است؟ دین کارش چیست؟ خوشت آمد چه راه عبوری در جنگل پیدا کردیم؟ خدای عصبانی که خیلی خیلی غضب کرده چه کار میکند؟ منطق را در آشغالی میاندازد. جای آن چه میآورد؟ جایش ثمره عصبانیت که شمشیر است. چقدر قشنگ مشخص میشود که این دین چیزی به نام منطق ندارد.
«شِدَّةُ اَلْغَضَبِ تُغَيِّرُ اَلْمَنْطِقَ». منطق چیست؟ قرآن میگوید دین بر اساس منطق آمده. «وَ اَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ ﴿۲۵حدید﴾» با این پیامبران کتاب آمده و میزان. کتاب چیست؟ کتاب قصه. میزان چیست؟ میزان عدل است. خب عدل نیست بی عدالتی است. ادیان برهان و دلیل و حجت و منطق ندارند. به چه دلیل؟ به دلیل آنکه بر قدرت ایستادهاند، به زور تو را آورده یعنی پدرانت را مادرانت را آورده در دین «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم»، نگویی «لَا اِلَه الَّا الله» تو را میکشم. حالا آمدی داخل، آمدی در حریم اسلام، حالا پردهها کنار رفته دیدی تماماً دروغ است، «قُولُوا لَا اِلَهَ اِلَّا الله تُفْلِحُوا»، بگو «لَا اِلَهَ اِلَّا الله» تا پیروز بشوی رستگار بشوی خوشبخت بشوی. این ته ته آن جریان ملت ایران است.
حالا میخواهم بیرون بروم، نه نمیتوانی بیرون بروی، منطقه حفاظت شده است. بیرون بروم چه میشود؟ بیرون بروی قانون دین میگوید تو مرتد هستی، مرتد طبق فتوای مفتی و مجتهد واجب القتل است و قاضی حکم را اجرا میکند! دیدی حالا «شِدَّةُ اَلْغَضَبِ تُغَيِّرُ اَلْمَنْطِقَ»؟ اگر از این ادیان کره زمین یک دانه منطق پیدا کنی، که واقعاً میگوید دو دو تا چهار تا. یعنی چه؟ یعنی عقل تأییدش کند. هیچ کدام را عقل تأیید نمیکند.
خب عصبانیت آمد منطق رفت. «وَ تَقْطَعُ مَادَّةَ اَلْحُجَّةِ».
این اسناد و مدارک کجا بودند که ما آنها را آوردیم، پیدایشان کردیم؟ ای زنده باد بقیة الله که قبل از قیامت چه مسئولیتی به ما دادی! چطوری اسناد و مدارک را جلوی چشم من میآوری!
استدلال را به هم میریزد. چه؟ «شِدَّةُ اَلْغَضَبِ» که کار خداست. الان این خدا عصبانی است که این گونه با ملت ایران رفتار میکند، پدرشان را درآورده است. چرا عصبانی است؟ من چه میدانم. تو میدانی چرا عصبانی است؟ من چه میدانم، تو چه میدانی! «بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ﴿۹ تکویر﴾»، این جالب است! «وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ ﴿۵ تکویر﴾»، «وَ اِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ﴿۸ تکویر﴾». «الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ﴿۸ تکویر﴾» یعنی چه؟ بچههایی که کشتید زنده زنده چال کردید، بچهها میآیند…، این داستانهای دین است نشنیده بگیر، حالیش نبوده چه میگوید.
بچههایی که زنده به گور شدند در سر پل صراط میآیند، همان سر پل صراطی که پنجاه هزار سال نوری زمانش است و هر هزار سال یک بازرسی است، یک بازپرسی است، یک دادگاه است. همان پل صراطی که از مو نازکتر است، از شمشیر تیزتر است، از صابون و شامپو لیزتر است،
میآید به بابایش میگوید چرا من را کشتی؟ «وَ اِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ﴿۸ تکویر﴾». «بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ﴿۹ تکویر﴾»، دین عجب ژستی گرفته. آخ آخ آخ اتوی شلوارت من را کشته! قاضیالقضات خدا میگوید چرا بچههایتان را کشتید؟ مگر من در قرآن نگفتم «وَ لَا تَقْتُلُوا اَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ اِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ ﴿٣١ اسرا﴾» بچههایتان را نکشید روزیشان با من است؟
عجب جلسه دادگاهی میشود، خدا میخواهد مردم را محاکمه کند ولی مردم خدا را محاکمه میکنند. مردم چه میگویند؟ میگویند تو روزی دادی؟ دروغگو، مکار، مغوی، مفتن، مستهزء، معذب، تو روزی دادی؟! تو یک طوری تنظیم توالد و تناسل و توارث کردی از روی تمامیت مکرت که بشر نتواند از ادامه دادن نسل فرار کند، لحظه اوج لذت را گذاشتی هنگام تخلیه، دلش نمیآید دربیاورد و به این کلک نسل ادامه پیدا میکند، ماده حجت از بین میرود.
«وَ تُفَرِّقُ اَلْفَهْمَ» فهم و شعور میرود.
نتیجه چه شد؟ خدایی که ادیان معرفی میکنند عصبانی مزاج است، باید به دکتر برود، مانند بتهای هندوستان که چند وقت پیشها نشان دادند که رفتند برای بتهایشان دکتر آوردند گفتند این بت دیگر کارایی ندارد، هر چه ما برایش نذر میکنیم فایدهای ندارد. قشنگ نشان میداد که دکتر داشت امتحان و آزمایشش میکرد چه شده، تب دارد سرما خورده اسهال دارد، داستان همین خداست.
خدای موهوم بتپرست لااقل دیده میشود که این سنگ این چوب خدای من است، این خدا که دیده نمیشود. در عوض آزارش که دیده میشود همین بس است دیگر، خدا را شکر کن. خدا را میخواهی ببینی چه کنی؟ شلاقش را میبینی بس است، قحطیاش را میبینی بس است، گرانیاش را میبینی بس است، بی پولیاش را میبینی بس است، انواع و اقسام بیماریها را میبینی بس است، دیگر چه خبر است، چقدر زیاده طلب هستی. خدا را میخواهی؟ این است این خدا!