داستان سرایی دینی، بهترین جاذبه برای بی بضاعتان فکری

از بس که می‌ترسد در هر کاری دستپاچه می‌شود.

از فایل صوتی شماره ۷۳۳۰ بخش اول ۱۴۰۵/۰۵/۲۴

در این بخش، می‌توانید گزیده‌ای از تدریس‌های روزانه بروجردی، کاشف توحید بدون مرز، را مطالعه کرده و فایل صوتی آن را بشنوید. ایشان بیش از چهار دهه در جهت ارتقای آگاهی و زدودن خرافات از جامعه به‌طور مستمر تلاش کرده‌اند و حتی در دوران زندان و حصر خانگی نیز از تحقیق، مطالعه و تدریس بازنمانده‌اند.

– «عَنْ ابْنِ عُمَرَ رَضِي اللهُ عَنهُمَا قَالَ: كَانَ تَحْتِيَ امْرَأَةٌ، اُحِبُّها، وَ كَانَ عُمَرُ يَكْرَهُهَا فَقَالَ لِي: طَلِّقْهَا، فَاَبَيْتُ فَأَتَى عُمَرُ رسولَ الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ فَقَالَ لِي رَسُولُ الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ طَلِّقْهَا».

📘 کتاب صَحِيحُ التَّرْغِيب وَالتَّرْهِيب حدیث ۲۴۸۷ از ابومحمد زکی الدین المنذری از اعاظم محدثین اهل سنّت و جماعت.

عبدالله ابن عمر یک زن داشت دوستش داشت عاشقش بود، پدرش عمرالفاروق از او خوشش نمی‌آمد، به او گفت طلاقش بده‌. گفت برای چه طلاقش بدهم، زن به این خوبی! عمر گفت: من می‌گویم. پسرش گفت: تو بگویی، احساس و اعصاب و افکار و اخلاق و اعمال من که مال تو نیست، تو که مال من نیستی.
عمرالفاروق پیش پیامبر آمد به پیغمبر گفت شما به حکم ولایی تشریعی تکوینی الهی به او امر کن طلاق بدهد. پیغمبر به او گفت طلاق بده، او هم گفت چشم. اگر طلاق ندهد به جهنم می‌رود.

گفته «مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿۳ نجم﴾» پیغمبر از خودش حرف نمی‌زند. عقل می‌گوید از خودش حرف زد برای اینکه پسر عُمَر زنش است مسئله شخصی است، به بابایش چه، به پیغمبر چه، به خدا چه! بعد در خیلی جاها دین می‌گوید که در ازدواج بچه‌هایتان دخالت نکنید هر کس را خودشان می‌خواهند انتخاب کنند تحمیل نکنید. به بچه‌ها هم می‌گوید هر کسی را که دوست دارید ازدواج کنید حرف بزرگترها را نگاه نکنید. آن وقت اینجا به خاطر اینکه عمرالفاروق دستیار رسول الله است، یعنی خیلی جاها کمک پیغمبر آیه نازل می‌کند و پیغمبر از او می‌ترسد تا عمر یکی چیزی می‌گوید، پیغمبر می‌گوید چشم.

عنوان را دقت کن: «از بس که می‌ترسد در هر کاری دستپاچه می‌شود». چه کسی؟ رسول الله. هم رسول الله از عمرالفاروق می‌ترسد و هم عمرالفاروق از رسول الله می‌ترسد، عمر هر جا که پیشنهاد می‌کند پیامبر خاتم سریع آیه نازل می‌کند که نکند خلیفه دوم رسول الله برگردد «انْقَلَبْتُمْ عَلَى اَعْقَابِكُمْ ﴿۱۴۴ آل عمران﴾». «اَعْقَاب» عمرالفاروق چیست؟ چند تا ورق از تورات آورد گفت یا رسول الله بخوان عجب قشنگ است. وابستگی‌اش را می‌بینی؟ پیغمبر عصبانی شد گفت مگر ما کتاب قصه نداریم که اسمش قرآن است؟ بس است.

عمرالفاروق هم از پیغمبر می‌ترسد. این مستندات چقدر قشنگ است. یادت هست که عمر گفت یک چیزی را چند دفعه پرسیدم، پیغمبر جواب نداد دررفتم، بعد به خودم گفتم خاک بر سرت عمر، الان پیغمبر آیه بر علیه تو نازل می‌کند (کتاب صحیح بخاری [۴۸۳۳]). خیلی بد است، خیلی زشت است که آدم بداند این آقا از باد هوا حرف می‌زد، خیلی بد است! می‌دانی بدی‌ آن چیست؟ آنهایی که خلق شدند برای سواری دادن و التماس می‌کنند یک پالون روی دوش ما بگذار، آنها به وسیله هول و هراس جهنم به مسیر آمدند. شهوتران است به طمع ادامه شهوترانی و گستردگی هوای نفس برای بهشت ایمان می‌آورد، این دوتا همین است. یک عده هم که عاقل‌تر از همه هستند، آینده را می‌بینند می‌گویند این آقا مردم را خوب جمع کرد، خوب از بالای غار حرا مشرف بر مکه اهل مکه را دید که اینها همه فطرتاً می‌گویند یا پالون یا پالون، این بزرگوار جد ما هم وارد است سواریش خیلی خوب است.

بعد گفتند حالا که اینقدر این زرنگ است وارد است سیاستمدار است برویم پهلویش و هر وقت که قلق دست ما افتاد و کار را بلد شدیم و دیدیم دیگر نیازی به ایشان نیست بلکه آنچه که ایشان می‌خواهد و ما جمع‌آوری می‌کنیم اسمش قرآن است، دیگر بس است او را می‌کشیم و حکومت را می‌گیریم. آیا غیر از این است؟ آن کسی که انکار می‌کند جواب بدهد، ایشان خانه همسر دیگرش بوده، به ام‌المومنین عایشه چه مربوط؟ او را برداشتند به زور به خانه مادرجان عایشه آوردند، حوصله هم نکردند صبر نکردند نوبت این خانم برسد بعد کارشان را بکنند، عجله دارند! بعد هم به پیغمبر گفتند تو مریض هستی باید به تو دارو بدهیم، پیغمبر یک قلوپ دارو خورد دید وای دل و روده‌اش به هم ریخت، بیهوش شد. به هوش آمد گفت اینها را در دهان من نریزید. بیهوش شد دوباره به هوش آمد، گفت همه شما هم باید بخورید.

اینها متن است، اینها تاریخ است، اینها تقویم عقل است.

ببین این پدر سی‌ام ما چقدر سیاستمدار بود، گفت حالا که من می‌میرم شما هم بمیرید، شما توطئه‌گر هستید، از لج علی ابن ابیطالب برای انهدام غدیر خم همه کار می‌کنید، حالا کار آخرتان است که من را بکشید. از شدت فشار این زهر بیهوش می‌شد به هوش می‌آمد می‌گفت خودتان باید بخورید! چه کسی گوش می‌دهد؟ یا رسول الله این فقط یک دانه برای شما بوده. حالا که ما را کشتید بدهید یک وصیتی بکنیم. اینها اینقدر زرنگ هستند، درست است که سوسمارخور، ملخ‌خور و خرگوش خور هستند ولی زرنگ هستند. پیغمبر را کشتند و به سراغ باقیمانده‌اش آمدند.

باقیمانده‌اش چیست؟ «اِنِّی تَارِکُ فِیکُمُ الثَّقَلَیْن کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی» شیعه می‌گوید، «كِتَابَ اللهِ وَ سُنَّتی» سنی می‌گوید، من می‌روم دو تا گوهر گرانقدر برای شما می‌گذارم که گمراه نشوید، قرآن و سنّت سنی‌ها می‌گویند، قرآن و عترت شیعه‌ها می‌گویند. گفتند: خب پیغمبر را که کشتیم حالا باید به سراغ آن دوتا جانشینش برویم، به طور دستپاچگی و عجله قرآن را یک شب تا صبح درست کردند. فردا اعلام کردند قرآن رسمی مملکت اسلام این است و هر کس غیر از این را بیاورد مجرم است.

علی هم می‌دانست قرآنش را نمی‌خواهند چون باید تئوری دوم پیاده بشود، کشتن رسول و بعد انهدام قرآن! آمد برای اینکه ردّ پایی در تاریخ بماند قرآنش را آورد گفت این قرآن من است، هر کس هم به آن عمل کند گمراه نمی‌شود و هر کس هم که از آن دوری کند ذلیل و خوار می‌شود. آن هم که نابود کردند گفتند برو برو با این قرآنت، برو می‌خواهی نان ما را سنگ کنی، خیال کردی ما زرنگ نیستیم؟ ما پیغمبر را کشتیم که آن دوتا را هم نابود کنیم و سر حکومت بنشینیم، قرآن هم که این طوری کنیم. عترت هم که غدیر خم است، علی را آن طرف انداختند یعنی غدیر را انداختند. خیلی جالب است.
«عَنْ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ تَحْتِيَ امْرَأَةٌ، اُحِبُّها، وَ كَانَ عُمَرُ يَكْرَهُهَا فَقَالَ لِي طَلِّقْهَا، فَاَبَيْتُ فَأَتَى عُمَرُ رسولَ الله فَذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ… الی آخر».

اینها افشاگری دین است، اشتباه گفتم افشاگری عقل است، پرچم بالا بردن وجدان است، برای آنهایی که پیامبر را ندیدند ولی داستان زندگی‌اش را ببینند بی سانسور، قرآنش هم ندیدند که هفت کاتب داشته، نمونه‌اش معاویة ابن ابی سفیان، که روی منبر گفت: ای مردم پیغمبر نه سواد داشت بخواند و نه سواد داشت بنویسد (کتاب شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید مُعتزلی خودش از بزرگان علمای اهل سنّت است جلد ۴ صفحه ۷۲، کتاب بحارالانوار جلد ۳۳ صفحه ۲۱۵ حدیث ۴۹۲)، تمام شد، رد است در تاریخ! من معاویه کاتب وحی اگر می‌خواستم می‌توانستم هر چه دلم می‌خواست بنویسم اما ننوشتم. از کجا معلوم که ننوشتی؟ پسر ابوسفیان، ابوسفیان پدرت می‌خواست سر به تن پیغمبر نباشد بعد تو کاتب هستی و خاطرت هم جمع است که پیغمبر بی‌ سواد است، بعد هر چه خواستی ننوشتی؟! عجب عجب!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا