غارتگری، وسیلهای برای ارتزاق.
از فایل صوتی شماره ۷۲۰۸ بخش هفتم ۱۴۰۴/۱۱/۱۸

در این بخش، میتوانید گزیدهای از تدریسهای روزانه بروجردی، کاشف توحید بدون مرز، را مطالعه کرده و فایل صوتی آن را بشنوید. ایشان بیش از چهار دهه در جهت ارتقای آگاهی و زدودن خرافات از جامعه بهطور مستمر تلاش کردهاند و حتی در دوران زندان و حصر خانگی نیز از تحقیق، مطالعه و تدریس بازنماندهاند.
«سَرِیّةُ خَضِرَةَ، اَمِیرُهَا اَبُو قَتَادَةَ فِی شَعْبَانَ سَنَةَ ثَمَانٍ: قَالَ عَبْدُ اللهِ ابْنُ اَبِی حَدْرَدٍ الْاَسْلَمِیّ: تزوّجت ابنة سُرَاقَةَ ابن حارثة اللّجّارىّ وَ کَانَ قُتِلَ بِبَدْرٍ، فَلَمْ اُصِبْ شَیْئاً مِنْ الدّنْیَا کَانَ اَحَبّ اِلَیّ مِنْ مَکَانِهَا، فَاَصْدَقْتهَا مِائَتَیْ دِرْهَمٍ، فَلَمْ اَجِدْ شَیْئاً اَسُوقُهُ اِلَیْهَا فقلت: عَلَى اللهِ وَ عَلَى رَسُولِهِ الْمِعْوَلُ. فَجِئْت النّبِیّ فَاَخْبَرْته… فَقُلْت: یَا رَسُولَ اللهِ، اَعْنِی فِی صَدَاقِهَا. فقال رسول الله: مَا وَافَقَتْ عِنْدَنَا شَیْئاً اُعِینُک بِهِ، وَ لَکِنّی قَدْ اَجَمَعْت اَنْ اَبَعَثَ اَبَا قَتَادَةَ فِی اَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلاً [فِی سَرِیّةٍ]، فَهَلْ لَک اَنْ تَخْرُجَ فِیهَا؟ فَاِنّی اَرْجُو اَنْ یُغْنِمَک اللهُ مَهْرَ امْرَأَتِک. فَقُلْت: نَعَمْ. قال: فَخَرَجْنَا فَکُنّا سِتّةَ عَشَرَ رَجُلاً بِاَبِی قَتَادَةَ وَ هُوَ اَمِیرُنَا… فَخَرَجْنَا حَتّى جِئْنَا نَاحِیَةَ غَطَفَان،… عَنْ جَعْفَرِ ابْنِ عَمْرٍو، قَالَ: غَابُوا خَمْسَ عَشَرَةَ لَیْلَةً، وَ جَاءُوا بِمِائَتِی بَعِیرٍ وَ اَلْفِ شَاةٍ، وَ سَبَوْا سَبْیاً کَثِیراً. وَ کَانَ الْخُمُسُ….».
📘منبع: کتاب المغازی از واقدی جلد ۲ صفحه ۷۷۷ الی ۷۸۰
عبدالله ابن ابی حَدْرَدٍ اسلمی گفت: من دختر سراقه ابن حارثه لجاری را که جزو صحابی شهید جنگ بدر بود به همسری گرفتم و هیچ چیزی از دنیا در نظرم بهتر از او نبود، دویست دِرهم مهر او کردم و هیچ چیزی هم نداشتم که به او هدیه کنم، با خود گفتم باید به خدا و رسول توکل کنم و لذا به حضور رسول خدا آمدم و موضوع را به ایشان اطلاع دادم، گفتم ای رسول خدا درباره پرداخت مهریه او به من کمک کن، پیامبر گفت: اکنون چیزی پیش ما نیست که بتوانم کمکی کنم ولی تصمیم دارم ابوقتاده را همراه چهارده نفر دیگر به جنگی بفرستم.
برای حمله به این روستاها، و الا چهارده پانزده شانزده نفر که به درد شهر نمیخورد، همین روستاهای اطراف بدبختها که خدا گفته مالشان را غارت کنید، به زنانشان تجاوز کنید، مردهای آنها را بکشید.
گفت: دلت میخواهد که تو هم همراه او بروی؟ در این صورت امیدوارم خداوند به اندازه مهریه زنت به تو غنیمت عنایت فرماید. گفتم: آری حاضرم!
یادت باشد این آموزهٔ دین است، نیاز به پول داشتی دزدی کن، حکم صادر شده. نیاز مادی داشتی میتوانی بکُشی.
گوید: ما شانزده نفر بودیم که ابوقتاده فرمانده ما بود، به ناحیه غَطفان رسیدیم به عنوان سریه خضره.
سریه غیر از غزوه است، غزوات آنجایی است که پیغمبر حضور دارد، آنجایی که میخواهد به دهات حمله کند به آن میگویند سریه، به فرماندهی ابوقتاده در شعبان سال هشتم هجری!
به ناحیه غَطفان رسیدیم و به اردوی بزرگی از ایشان هجوم بردیم، ما شبانگاه به آنها حمله کردیم و ابوقتاده شمشیرش را کشید و ما هم شمشیرهای خود را کشیدیم و او تکبیر گفت و ما تکبیر گفتیم و بر اردو حمله بردیم.
یادت باشد آدم میکُشی، بگو الله اکبر!
مردانی به جنگ پرداختند و مرد بلند قامتی در حالی که شمشیر خود را کشیده بود به سوی عقب حرکت میکرد و به تمسخر میگفت: ای مسلمان به سوی بهشت بشتاب. یعنی آقای دین، بهشتی که تو ترسیم کردی، میگویی شمشیر زیر سایه بهشت است، بهشتی که به جنایتکار میدهند همان بهتر که به درد خودتان بخورد.
من او را تعقیب کردم، او گفت: این پیامبر شما بسیار مکار است. ببین دیدگاه آنهایی که مورد تجاوز اسلام قرار میگیرند نسبت به پیغمبر چیست! او گفت: این پیامبر شما بسیار مکار است و کار او از آن کارها است که همیشه میگوید بهشت بهشت و به ما ریشخند میزند. من همچنان او را تیر زدم تا کشته شد. حرف نزنی، حرف بزنی تو را میکُشند، این از اسلام است! و شمشیر او را برای خود برداشتم، آن وقت شتران و دامها را جلو انداختیم و زنان اسیر را گرفتیم.
و غلافهای شمشیرها را به جهاز شتران آویختیم، چون صبح شد من دیدم بر روی شترم زنی نشسته که مثل آهوی جوان جذابیت دارد، زیبایی خیره کنندهای داشت و آن زن بسیار به پشت سر خود نگاه میکرد (نگران بود) و گریه میکرد.
به پشت سر نگاه میکرد چیزی از روستا باقی نمانده، غارتگران مسلمان زدند کشتند، خوردند و بردند.
من گفتم: به چه چیزی مینگری؟ گفت: به خدا چشم به راه مردی هستم که اگر زنده بود ما را از دست شما نجات میداد، من احساس کردم که باید همان کسی باشد که او را کشته بودم، پس به او گفتم: به خدا سوگند من او را کشتم، افتخار هم میکنم و این شمشیر اوست که در غلافش از جهاز شتر آویخته است، او نگاهی کرد و گفت: آری این غلاف شمشیر اوست، اگر راست میگویی شمشیر را هم بیرون بیاور تا ببینم، و من آن را بیرون آوردم و دوباره در غلاف نهادم و او در نومیدی شروع به گریه کرد.
بعد میگوید از آه مظلوم بترس، از گریه بی پناه بترس. ای دروغگوها!
ما تمام شتران و دامها را به حضور پیامبر رساندیم. به به! حالا تو تصور کن دزد سر گردنه با زور شمشیر یا تفنگ، کاروان را قافله را لخت کرده و مدافعین آن را کشته، زنهای خوشگلش را هم برده، بعد اموال و غنائم را پیش چه کسی میبَرد؟ پیش رئیس دزدان سر گردنه. ببین چقدر شبیه است، بعد این دین میخواهی تو را خوشبخت کند؟
ما تمام شتران و دامها را به حضور رسول خدا آوردیم، چون از غزوه خضره برگشتیم غنائمی نصیب ما شد که سهم هر مرد معادل دوازده شتر بود. به به، این کار خوبی است، این فرآوردهٔ دین است! بیکار هستی؟ برای تو کار درست میکنم، برو به مردم حمله کن.
و من توانستم با همسرم عروسی کنم و خداوند به من خیر عنایت فرمود. این خدای ادیان و مذاهب خیرش همین است، تو را میکُشد، یک نفر دیگر را زنده میکند. تو را لخت میکند، لباس بر تن دیگری میکند. این است! آنهایی که الان از این دین دفاع میکنند دستهایشان در جیب همین دین است، با یک دست شما را میکُشند و با یک دست «بِکَ یَا الله» میگویند. با یک دست شما را غارت میکنند اموالتان را مصادره میکنند و با یک دست هم میگویند «اِلَهی بِمُحمّدٍ». یعنی شاهد باش ما پیرو واقعی محمد رسول الله، خاتم الانبیاء هستیم!
از جعفر ابن عمرو روایت شد که این سریه پانزده شبانه روز طول کشید و آنها دویست شتر و هزار بز و اسیران زیادی آوردند که خمس آن را کنار گذاشتند. بله. بعد تو به این دین میگویی دین رحمت؟ بله؟ اسم پیروان رسول الله چیست؟ امت مرحومه، مردمی که مورد ترحم قرار گرفتند. و راست هم میگوید، خیلی عالی است، به او رحم میکند از طریق کشتن تو. پولدارش میکند از طریق مصادره اموال تو. زنهای خوشگلت را هم تصاحب میکند. چرا تو بکنی من نکنم؟ من اشرف مخلوق هستم، من نمایندهٔ خدا هستم. کدام خدا؟ این خدایی که این سرگذشتش است.
بعد آن تلویزیون اهل سنّت آن برادر سنّی برای مذهب تسنن تبلیغ میکند و مذهب تشیّع را میکوبد و به این امید که مردم ایران «یُخْرِجُون النَّاس مِنْ دِینِ الله اَفْوَاجاً» هستند بیایند سنّی بشوند. مردم از یک سوراخ چند بار گزیده میشوند؟ از خدا گزیده شدند، بعد بیایند سنّی بشوند؟ بیایند مسیحی و یهودی بشوند؟ بروند زرتشتی بشوند؟ دقت کن چقدر اسفبار است داستان دلخراش و وحشتناک اهل زمین که گرفتار خدای بی رحم شدهاند!
جعفر ابن عمرو گزارشگر چه گفت؟ گفت: این سریه یعنی حمله، پانزده شبانه روز طول کشید و آنها دویست شتر و هزار بز را آوردند با اسیران زیاد. قبلاً یک مثال معروف در عوام بود، میگفتند که گدایی کن محتاج خلق نشوی. یک ذره هم شبیه به جوک است. حالا انشاء دینی این است: آدم بکُش که محتاج خلق نشوی، اموال بدزد که محتاج خلق نشوی. بعد به قول رسول الله در آن حدیث چه گفت؟ گفت: بدبخت کسی که یک تخم مرغ میدزدد دستش را باید قطع کنی، آن که اموال مردم بدبخت را میدزدد دستش را قطع نکنی، تشویقش کن .
و اتفاقاً سند از اهل سنّت است. اینها چقدر جالب است، اینها را برادران سنّی نوشتهاند، بعد میگویند شیعه جنایتکار است، شیعه خونریز است! بله؟ این پیغمبر که مال تو نیست نه، که خون میریزد؟ این خدا که مال تو نیست، که فرمان به قتل میدهد، نه؟ خدای شما یک چیز دیگر است؟ آیا غیر از خدای شیعه است؟
«سَرِیّةُ خَضِرَةَ، اَمِیرُهَا اَبُو قَتَادَةَ فِی شَعْبَانَ سَنَةَ ثَمَانٍ: قَالَ عَبْدُ اللهِ ابْنُ اَبِی حَدْرَدٍ الْاَسْلَمِیّ: تزوّجت ابنة سُرَاقَةَ ابن حارثة اللّجّارىّ وَ کَانَ قُتِلَ بِبَدْرٍ، فَلَمْ اُصِبْ شَیْئاً مِنْ الدّنْیَا کَانَ اَحَبّ اِلَیّ مِنْ مَکَانِهَا، فَاَصْدَقْتهَا مِائَتَیْ دِرْهَمٍ، فَلَمْ اَجِدْ شَیْئاً اَسُوقُهُ اِلَیْهَا»، خرج عروسی را نداشتم ولیمه بدهم، برای عروس خانم طلا بخرم، «فقلت: عَلَى اللهِ وَ عَلَى رَسُولِهِ الْمِعْوَلُ. فَجِئْت النّبِیّ فَاَخْبَرْته…
َقُلْت: یَا رَسُولَ اللهِ، اَعْنِی فِی صَدَاقِهَا. فقال رسول الله: مَا وَافَقَتْ عِنْدَنَا شَیْئاً اُعِینُک بِهِ، وَ لَکِنّی قَدْ اَجَمَعْت اَنْ اَبَعَثَ اَبَا قَتَادَةَ فِی اَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلًا [فِی سَرِیّةٍ]، فَهَلْ لَک اَنْ تَخْرُجَ فِیهَا؟ فَاِنّی اَرْجُو اَنْ یُغْنِمَک اللهُ مَهْرَ امْرَأَتِک»، پول میخواهی؟ مهریه زنت را نداری بدهی؟ الان یک گردان دارند میروند برای حمله به مردم، برو همه چیز در آن هست، «فَقُلْت: نَعَمْ. قال: فَخَرَجْنَا فَکُنّا سِتّةَ عَشَرَ رَجُلاً بِاَبِی قَتَادَةَ وَ هُوَ اَمِیرُنَا… فَخَرَجْنَا حَتّى جِئْنَا نَاحِیَةَ غَطَفَان». الباقی متن را نمیخوانم، آخرش که مهم است میخوانم: «عَنْ جَعْفَرِ ابْنِ عَمْرٍو، قَالَ: غَابُوا» غنیمت گرفتیم، «خَمْسَ عَشَرَةَ لَیْلَةً، وَ جَاءُوا بِمِائَتِی بَعِیرٍ وَ اَلْفِ شَاةٍ، وَ سَبَوْا سَبْیاً کَثِیراً وَ کَانَ الْخُمُسُ».