حق اعتراض در دین، وجود ندارد.
از فایل صوتی شماره ۷۲۰۳ بخش ششم ۱۴۰۴/۱۱/۱۰

در این بخش، میتوانید گزیدهای از تدریسهای روزانه بروجردی، کاشف توحید بدون مرز، را مطالعه کرده و فایل صوتی آن را بشنوید. ایشان بیش از چهار دهه در جهت ارتقای آگاهی و زدودن خرافات از جامعه بهطور مستمر تلاش کردهاند و حتی در دوران زندان و حصر خانگی نیز از تحقیق، مطالعه و تدریس بازنماندهاند.
داستان مالک ادامه دارد، چون از حوادث ننگینی است که بر دامن اسلام هست و هیچ وقت پاک نمیشود.
▪️«فَلَمَّا نَازَلَ خَالِدٌ مَالِکاً تَحَاوَرَا طَوِیلاً فَصَمَّمَ عَلَى قَتْلِهِ فَکَلَّمَهُ اَبُو قَتَادَةَ الْاَنْصَارِیُّ وَ ابْنُ عُمَرَ… قَالَ اَبُو زُهَیْرٍ السَّعْدِیُّ مِنْ اَبْیَاتٍ: قَضَى خَالِدٌ بَغْیاً عَلَیْهِ لِعُرْسِهِ ».
📕تاریخ الاسلام ذهبی جلد ۲ صفحه ۲۴ است.
وقتی مالک ابن نُوَیره به مدینه آمد و اسلام آورد، پیامبر او را برای دریافت صدقات قومش مأمور کرد و لذا بعد از غصب خلافت ابوبکر از ارسال صدقات به مدینه خودداری کرد. حق داشت چون دید، با چشم دید و با گوش شنید که پیغمبر گفت جانشین من علی است، خب برای چه به ابوبکر زکات بدهم؟!
و آنها را بین قوم خود تقسیم نمود، خالد ابن ولید در حملات خود برای سرکوب مخالفین ابوبکر به منطقه بُطاح که مالک در آن منطقه سکونت داشت رسید و او را به همراه تعدادی اسیر کرد. چرا؟ گناهش چیست؟ به پیغمبر ایمان آورده، وحی را قبول دارد، شرایع را قبول دارد، ابوبکر را قبول ندارد، باید این بلاها سرش بیاید که گوش میدهید.
جالب است که آن وقت سنّیها به شیعیان ایران میگویند بیایید سنّی بشوید. از روز اول، هزار و چهارصد و چهل و چهار سال قبل مخاطبین پیغمبر تهی مغز بوده و اینها هم بچههای آنها هستند.
و این در حالی بود که همسر مالک زنی خوش اندام و خوش چهره بود (همه دعواها سر زنهای خوشگل است) و خالد در پی بهانهای برای کشتن مالک و تصاحب زن زیبای او بود. ای خالد ابن ولید مقلد چه کسی هستی؟ رسول الله. رسول الله این کار را میکرد، اسنادی که از اهل سنّت خواندیم، که دم از پیغمبر میزنند و میخواهند دین را تطهیر کنند و شیعه را ببرند سنّی کنند. آب از سرچشمه خراب است، تو چه کار میکنی؟
خالد در پی بهانهای برای کشتن مالک و تصاحب زن زیبای او بود و مالک نیز متوجه این مطلب شد.
تاریخ الاسلام ذهبی ادامه میدهد، میگوید: وقتی خالد با مالک روبرو شد مدت زیادی باهم گفتگو و بحث کردند در اینکه ما مسلمان هستیم برای چه آمدی ما را اسیر کردی؟ و سپس خالد بر کشتن مالک تصمیم قطعی گرفت. ابوقتاده انصاری و ابن عمر که همراه خالد بودند با خالد صحبت کردند تا او را منصرف کنند اما سخن آن دو را نپذیرفت، چون دلش در زن مالک گیر کرده بود. پس مالک به سوی زن خود رفت و گفت این زن باعث کشتن من شده و آن زن در نهایت زیبایی بود، خالد گفت بلکه خدا تو را به سبب بازگشت از اسلام کشت. ببین حقیقت است، هر بلایی سر شما میآید خدا! مالک گفت من بر اسلام هستم. خالد گفت گردنش را بزنید.
سپس خالد با زن او همبستر شد. او داشت در خون دست و پا میزد، عده که ندارد، نه، زن کافر در جا انجام بده! این کافر نیست، باشد. ابوبکر صدیق میگوید کافر است. تمام شد! پیغمبر ریش و قیچی را داده برای تمام سلاطین و حکامی که به نام پیغمبر و دین حکومت میکنند، هر طوری خواستی قیچی کن. آن وقت چطوری آقای سنّی رویش میشود؟ بله؟ سندهای خودشان است. «فَلَمَّا نَازَلَ خَالِدٌ مَالِکاً تَحَاوَرَا طَوِیلاً فَصَمَّمَ عَلَى قَتْلِهِ فَکَلَّمَهُ اَبُو قَتَادَةَ الْاَنْصَارِیُّ وَ ابْنُ عُمَرَ… ».
ابو زهیر سعدی از شعرای صدر اسلام است که برای این شعر سروده. ببین جنایت ماندگاری است و نمیشود آن را پاک کرد، خون با هیچ چیزی پاک نمیشود. معنای شعرش این است، میگوید: «خالد از روی ستم، مالک را کشت تا با زنش همبستر شود». همان حکمی که پیغمبر داد یادت نرود، آن کسی که نمیخواست به جهاد برود، جهاد فی سبیل الله بهشت است. چه گفت؟ گفت: بیا پول در آن است، به آن یکی چه گفت؟ گفت: بیا زن در آن است. آن وقت خالد که سرلشکر اسلام است نمیخواهد این کار را بکند؟
در حالی که پیش از آن نیز به آن زن دلبستگی داشت. اصلاً نقشه کشیده بود. «قَالَ اَبُو زُهَیْرٍ السَّعْدِیُّ مِنْ اَبْیَاتٍ: قَضَى خَالِدٌ بَغْیاً عَلَیْهِ لِعُرْسِهِ … الی آخر».
▪️این داستان خالد ابن ولید سرلشکر اسلام یار پیغمبر و مالک ابن نُوَیره ادامه دارد.
– «وَ اِنَّ اَهْلَ الْعَسْکَرِ اَثَفُّوا بِرُءُوسِهِمْ الْقُدُورَ».
📕تاریخ طبری جلد ۳ صفحه ۲۷۹ است.
«وَ اِنَّ اَهْلَ الْعَسْکَرِ اَثَفُّوا بِرُءُوسِهِمْ الْقُدُورَ»، وقتی که به دستور خالد ابن ولید، مالک ابن نُوَیره و تعدادی از همراهانش را کشتند، سپاهیان خالد دیگها را روی سرهای کشتهها قرار دادند. گوش کن، داریم روضهٔ مغول را میخوانیم. بعد میگفتند مغول از مغولستان آمد با یک لشکر نفهم، بی وجدان، آدمکشی برای آنها مثل مورچه کشی! از همانهایی که معاویه به علی پیغام داد و گفت یک لشکری از شام میفرستم که فرق بین نر و ماده حیوان را نفهمند.
گفتند هر جا هر شهری میرفت سرها را قطع میکرد، سرها را مانند تپه روی هم میگذاشت. سرهای کدام شهرها؟ شهرهای ایران. حالا اینها یک درجه بالاتر؛ به جای زغال و چوب و آتش زیر دیگ، سرهای مسلمانها را که تا لحظه آخر میگفتند ما مسلمان هستیم و رهبرشان هم پیش پیغمبر آمد و خواست برود، پیغمبر گفت هر کس از بهشتیها را میخواهد ببیند به این نگاه کند، جرمش فقط این است که آمد اعتراض کرد به ولایت خلیفه اول، زنش هم قشنگ بود، این دو تا جرم او بود.
حالا هر کس زنش قشنگ است مواظب باشد، چون هنوز زیر سایهٔ آن دین هستیم.