به کربلا سفر نکن، تشنه لبان میهنت به نینوا نشستهاند
آینهٔ خدای ما شمر و یزید آمده، در بدی قضای ما حور به نار گشتهاند
از سوز دل هموطنم کوه خراب است
از مزرعه و آدم عطشان بنگر غصه عیان است
گرما زده بر اعصاب، احوال به نار است
نفرین شده این مردم، اخلاق ستیز است
در کرب و بلا آب نبود خون به جگر شد
تهران که نیستان شده و جان به هدر شد